#چراغونی_پارت_286
سعید عید درسش تموم شده بود و تازه برگشته بود ایران که شهروز تلفنی موضوع من رو بهش گفته و و اون اصلا صبر نکرد و زود خودشو اینجا رسونده بود. تا هر جوری شده ثابت کنه که ازدواجی در کار نبوده.
حتی سعید بود که با یکی از هم دانشگاهی هاش که برادرش پلیس بود تماس گرفتو اون بود که ثابت کرد اون برگه تقلبی بوده.
و چیز جالب که بعد از اون همه ناراحتی فهمیدم این بود که سعید بعد از اومدن و دیدن دختر عموش بعد از هشت سال بد جور خودشو باخته وبه قول خودش یه دل نه صد دل عاشق شده ولی همه چیز رو از رابطه ای که اونجا داشته رو براش گفته تا بدون که پشیمونه ولی دختر عموش فعلا نتونسته قبول کنه و به قول سعید تو مرحله ناز کشی به سر می برن...
ولی خیلی ناراحت بود که زندگی منو مسعود هیچ نتیجه ای نداشته یه جورایی خودش رو هم مقصر میدونه...
ولی از همه بدتر زمانی بود که مسعود فهمید موضوع چی بوده پشیمون از این که منو باور نکرده و در حقیقت ول کرده...
بابا دست از پا دراز تر برگشت و موقع رفتن واسم پیغام داد که« من یه نمک نشناس به تمام معنا هستم و لیاقت هیچ محبتی ندارم»
خب این ابراز محبت پدرانه ای بود که لحظه آخر از خودش به جا گذاشت و رفت... مثل تمام سالهایی که با کتک و تحقیر ابراز محبت می کرد...
_انقدر فکر نکن دختر یا خودش میاد یا تو می ری سراغش
_ حرف نزن سعید...
با طعنه گفت:
_ آره از ظواهر معلومه
romangram.com | @romangram_com