#چراغونی_پارت_285
_اون خودش رو بهم ثابت کرد شهروز...
وقتی دیدم حلقه رو نمی گیره با دست دیگه دستش رو گرفتم وحلقه رو توی دستش گذاشتم...
حلقه توی دست های مشت شده اش بود که به آرومی گفت:
_من نمی تونم...خودت بهش برگردون ولی مطمئن باش هر کاری می کنم تا بتونی از دستشون خلاص بشی.
لبخندی ازاین همه مهربونی شهروز زدم وتو دلم به مرسده بابت داشتن همچین شوهری تبریک گفتم.
شهروز موقع رفتن حلقه رو روی میز گذاشت
***
تا صبح خوابم نمی برد... بعد از حرف های دیشب و پشیمونی مسعود ، یه ذره امیدی که برای خوابیدن داشتم هم از بین رفته بود.
به ساعت نگاه کردم 7 بودبه طرف آشپزخونه رفتم همه بودن... مریم جون و حاجی و سعید...
یادم نمی ره وقتی بعد از دو هفته عذاب برای حضور بابا و کنار کشیدن صد در صد مسعود از من و زندگی من، اون روز صبح که زنگ خونه به صدا در اومده بود و من ترسیده از این که دوباره بابا و جرج همراه اون موتورسواری که بعد معلوم شد استخدام شده بوده تا منو تحت نظر داشته باشه درو باز کردم و با دیدن سعید و شهروز پشت در داشتم از تعجب سکته می کردم...
شهروز بود که گفت که سعید پسر عمش هست.
و وقتی که فهمیده بود که من اونجا با پسری که پزشکی خونده و اهل آبادان بود و حتی نامزدی داشته دوست بودم، شک میکنه که این پسر شاید سعید باشه و که این شکش کاملا درست بود.
romangram.com | @romangram_com