#چراغونی_پارت_284
_همین که گفتم...اگه یکم دیگه اینجا بمونید زنگ میزنم به پلیس تا بیاد جمعتون کنه. خوب میدونی که هنوزهم پرونده های زمین خواریت تو اون سال ها منتظر یک اشارست تا باز بشه وسال ها بیفتی تو هلفدونی
داشتیم وارد خونه می شدیم که بابا به انگلیسی گفت:
_نمی ذارم زندگی راحتی داشته باشی. من نه، ولی جرج با پلیس می یاد به دیدنت دختره هرزه
پوزخندی به این پدر مهربون زدم... شهروز عصبانی به طرفشون رفت ولی اونا برگشتن تا برن... ماهم نموندیم ورفتیم داخل
***
روی مبل یه نفره نشسته بودم...فکرو ذکرم پیش مسعود بود... حتی نموند تا راست ودروغ موضوع روبفهمه... به شهروز که همره ما اومده بود و داشت با حاجی حرف می زد نگاهی انداختم...حالا اون هم همه چی رو می دونست...واسم مهم نبود که می دونه چه گذشته ای دارم، کسی که باید براش مهم می بود مثل یه آشغال نگاهم کرده بود...صدای شهروز اومد که داشت خداحافظی می کرد
_من دیگه برم...مطمئن باشی هر کمکی بتونم می کنم. منم مثل شما مطمئنم دارندروغ میگن وازدواجی در کار نیست
بلند شدم وحلقه ای که فردای شب خواستگاری مسعود برام خریده بود رو از دستم درآوردم...به طرق شهروز راه افتادم وکنارش ایستاده ودست هامو به طرفش دراز کردم...به دست هام نگاه کرد...حلقه دقیقا کف دستم بود...آروم گفتم:
_اینو بده بهش...
توی چشم هام نگاه کرد وگفت:
_این کار رو نکن...عصبانی بود... هر مردی باشه فکرش هزار راه می ره...کاری می کنه که نباید بکنه...مهلت بده تا همه چی روشن بشه خودش میاد سراغت...پوزخند زدم
_امیدوارم همه چی زود روشن بشه ولی مسعود رو دیگه هیچ وقت نمی بخشم...این موضوع نشون داد که هیچ وقت نمی شه روش حساب کرد
دستمو جلوتر بردم تا حلقه رو برداره
romangram.com | @romangram_com