#چراغونی_پارت_283


_به بقیه هم کاری ندارم که چه فکری درباره نوه من می کنن

مسعود روشو برگردوند و به طرف خونه راه افتاد...مرسده هم که همچنان با یه قیافه ناباور نگاهم می کرد، پشتش راه افتاد ولی شهروز موند...بعد از اینکه با چشم هاش رفتن مرسده ومسعود رودنبال کرد به طرف ما برگرشت وکنارمون ایستاد...انگار شهروز از اون خونواده تنها کسی بود که نمی تونست حرف های این مرد به اصطلاح "پدرم" رو قبول کنه

دوباره صدای خنده بابا اومد:

_من به باور تو کاری ندارم پیرمرد...

به جرج اشاره کرد:

_این پسر اومده دنبال زنش...فکر نمی کنم غیرت تو از این انگلیسی کمتر باشه که بخوای زن شوهردار روبدی به یکی دیگه

حاجی گر گرفت:

_آره راست می گی، اگه من غیرت داشتم می زدم پاهای دخترم رو می شکستم نمی ذاشتم با آشغالی مثل تو ازدواج کنه...

در مورد ادعای تو واین پسر هم باید بدونی اگر هم نورا زنش بوده الان دیگه می خواد طلاق بگیره پس همین الآن گورتو گم کن

بابا با عصبانیت گفت:

_من کاری به این ندارم که نورا بعدا بخواد طلاق بگیره یا نه؛ولی باید با ما بیاد کشور خودش واونجا تصمیم بگیره

حاجی میون حرف زدن بابا به طرف خونه راه افتاد وبدون توجه بهش گفت:


romangram.com | @romangram_com