#چراغونی_پارت_282

_ببین آقای ورزشکار! این خونواده نوشون رو بهت انداختن...دوست دخترت زن کس دیگه ایه

مسعود جوش آورد و خشمگین گفت:

_درست صحبت کنید آقا...شما هنوز هم مدرکی رو نکردید که حرف هاتون رو ثابت کنه

بابا یه ابروش رو فرستاد بالا

_پس مدرک می خوای؟!

به جرج نگاه کرد و به انگلیسی کفت که برگه ازدواج رو بده

خدای من...برگه ازدواج کی رو می خواست؟! مـــن؟!

جرج با همون پوزخندی که از وقتی که دیده بودمش روی صورتش بود و چشمهایی که تموم مدت روی من زوم بود دست توی کیف دستیش کرد و برگه ای رو درآورد و به طرف بابا گرفتش

_بیا...اینم سندی که می گه دخترم با این پسر ازدواج کرده

خدایا باورم نمی شد...مسعود برگه روگرفت...تازه متوجه مرسده وشهروز شدم که کنار مسعود ایستادن و شروع به خوندن برگه کردن...مرسده دست هاشو رو دهنش گذاشت وبا ناباوری به من نگاه کرد...این ناباوری حتی توی چشم های شهروز هم دیده می شد...ولی وقتی مسعو بهم نگاه کرد مطمئن بودم که کاملأ باور کرده

حاجی محکم گفت:

_با این برگه می خوای چی روثابت کنی؟ این برگه رو می شه راحت جعل کرد ومن هم به هیچ وجه حرف های شارلاتانی مثل تو رو باور نمی کنم

وبه طرف مسعود که باهمون چشم های به خون نشسته نگاهمون می کرد برگشت وگفت:

romangram.com | @romangram_com