#چراغونی_پارت_281


_شما کجا بودید؟ مُردم از نگرانی

و به پدرم و همراهاش نگاه کرد.مطمئن بودم که از قبل دیدتشون چون عکس العملش خیلی بهتر از اونی بود که توقع داشتم

_می بینم که رفته بودی پیش صاحب جدیدت!

صدای بابا بود. حاجی کنارم ایستاد

_ببین جناب...دخترم ملک و املاک نیست که صاحب داشته باشه! خودش هرجایی که دوست داشته باشه می ره

بابا بلند خندید

_می بینم این دفعه دیگه نمی خوای دخترت رو ول کنی به امون خدا...به به... به بـه...راه افتادی حــاجـــی...

"حاجی" رو با لحنی گفت که انگار می خواسته توهین کنه...حاجی فشاری به شونم آورد و به طرف خونه هدایتم کرد

_بهت گفته بودم که این دفعه دیگه نمی ذارم داغ رو دلم بذاری

بابا به مسخره گفت:

_کی جرأتش رو داره حاجی؟!

و به طرف مسعود برگشت


romangram.com | @romangram_com