#چراغونی_پارت_280

توی همون نور کم رنگ فضای پارک تو چشم هام خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:

_ من مطمئنم که تو راست میگی

_ولی مسعود باور نکرد...راحت حرف هاشون رو قبول کرد...یه جور بدی نگاهم می کرد. مثل زن هایی که تو دیسکو کار می کنن

سرم رو انداختم پایین

_در مورد مسعود نمی دونم چی بگم! اون چیزهایی شنیده که شاید داره قضاوت کاملا اشتباهی می کنه ولی تو راستش رو برام تعریف کن تا بدونم چرا باغث شده همچین دروغی در مورد تو بگن

اومدم حرفی بزنم که دوباره ادامه داد:

_این "شوهر" همون نامزدیه که گفته بودی؟

_نه

توی راه برگشت به خونه بودیم.حاجی همون وقتی که حرکت کردیم به مریم جون زنگ زد و اطلاع داد که ما با همیم و کمی دیر میایم. نگران نباشه و صبر کنه تا وقتی برگشتیم خونه همهچی رو براش توضیح می دیم

حالا دیگه حاجی می دونست که من فقط دوست و هم خونه سعید بودم و رابطه ما هیچ وقت به نامزدی نرسید...درسته خیلی ناراحت شد از این دوغم ولی باورم کرد

جلوی خونه از ماشین پیاده شدم و متوجه سه نفری شدم که کنار ماشین پارک شده ای توی ک.چه ایستاده بودن...همون لحظه مسعود هم تند و عصبانی از خونه اومد بیرون...حتی در خونه حاجی هم به وسیله مریم جون باز شد

بابا به همراه جرج و اون موتوری بهمون نزدیک شدن

مریم جون پرسید:

romangram.com | @romangram_com