#چراغونی_پارت_279
روی نیمکت سرد پارک نشستم و به دریاچه وسط پارک خیره شدم.پرسید:
_پس فهمیدی پدرت اومده دنبالت!
با تعجب برگشتم سمتش
_شما می دونستید؟!
سرش رو تکون داد
_چند روزی هست که فهمیدم...اول اومد سراغ من
تک خنده ای کرد و ادامه داد:
_می گفت من تو رو ازش جدا کردم!
_می گه من ازدواج کردم ولی دروغه
اخم هاش تو هم رفت
_یعنی چی؟!
نالیدم: داره دروغ میـگه حـاجـی
romangram.com | @romangram_com