#چراغونی_پارت_278
_این خانم هم نوه عزیزمه که اومده دیدن پدربزرگش
چشم های پسره با این حرف حاجی برق زد و گفت:
_از آشناییتون خیلی خوشحالم خانم، ذکر خیرتون رو از حاجی شنیده بودیم ولی سعادت دیدن نداشتیم
این قدر بی حواس و ناراحت بودم که بدون توجه به پسره برگشتم به طرف حاجی و گفتم:
_باید حرف بزنیم
پسره از این حرکتم ساکت شده بود...حاجی به طرفش نگاهی انداخت و آروم گفت میثم جان بچه ها رو مرخص کن؛ من امشب زودتر می رم
کتش رو پوشید و سوئیچ ماشین رو هم برداشت
_بریم بابا
چقدر این "بابا" با اون "بابا"یی که ساعتی پیش اون مرد بهم گفته بود تفاوت داشت
همراه هم زیر نگاه اونایی که توی مغازه بودن رفتیم بیرون
توی ماشین با سکوتش بهم فهموند که منتظره برای همین آروم گفتم:
_خونه نریم حاجی...اول بریم جایی که بتونیم حرف بزنیم
***
romangram.com | @romangram_com