#چراغونی_پارت_277
_دخترم
همون طور که به طرفش می رفتم نیمه بلند گفتم:
_اومـده دنبـالـم...می خواد منـو ببـره
حاجی از جاش بلند شد و ایستاد...هم زمان من خودم رو توی بغلش انداختم...دستاش دورم حلقه شد و آروم گفت:
_چی شده بابا؟!
همون طور ساکت توی بغلش موندم...صدای کسی از پشت سرم اومد
_حاجی اتفاقی افتاده؟
نمی شناختمش، از بغل حاجی بیرون اومدم و به صاحب صدا که پسری 25-26ساله بود نگاه کردم
_نه میثم جان، اتفاقی نیفتاده
دست هاش رو روی شونم گذاشت و ادامه داد
romangram.com | @romangram_com