#چراغونی_پارت_276

_با توام...چرا لال شدی؟

_درست صحبت کن آقای محترم!

نموندم تا جواب مسعود به بابا رو بشنوم...حالا که به اشتباه قضاوت می کرد موندنم چه ارزشی داشت! دویدم سمت خیابون و جلوی تاکسی ای که رد میشد دست بلند کردم. سوار شدم وگفتم: برین آقا، زودتر. به پشت نگاه نکردم ولی صدای فریاد مسعود رو شنیدم که گفت: وایـستـــا

دفتر آدرس هام رو باز کردم...فارسی نمی دونستم ولی آدرس ها به فارسی بود...صفحه اول آدرس خونه بود که مریم جون خیلی دقیق با شماره تلفن خونه برام نوشته بود...میدونستم الان همه می رن دم خونه پس اون جا نباید می رفتم...به صفحه دوم نگاه کردم...آدرس و تلفن محل کار حاجی...که حاجی معمولا تا ساعت 9 اون جا می موند... به ساعتم نگاه کردم...8:30 بود...پس هنوز وقت داشتم... دفترم رو به طرف راننده تاکسی گرفتم

_آقا...میشه هرچه زودتر منو به ایت آدرس ببرید؟

دفتر رو از دستم گرفت و با دقت خوند

_باشه خانم

_ممنون...فقط یه کم زودتر

***

به دست های حاجی فکر می کنم که منی که هنوز هم می لرزم رو سفت تو بغلش گرفته...این پیرمرد هرکاری برای آرامش من می کنه

وقتی تاکسی ایستاد و راننده اون مغازه بزرگ خشکبار و برنج رو نشونم دا دیگه منتظر گرفتن باقی پولم نموندم و به طرف مغازه پرواز کردم...در مغازه رو باز کردم و چشمام ور سالن و فروشنده های هر قسمت چرخید تا به میز حاجی رسید...انتهای مغازه پشت میز بزرگی نشسته بود...فروشنده ها یه طور خاصی نگاهم می کردن...صدای پسر جوونی به گوشم رسید

_بفرمایی خانم...چی لازم دارید؟

چشمم به حاجی بو دو به همون طرف راه افتادم...انگار اونم حس کرد که سرش رو بلند کرد...با دیدنم لبخند زد ولی به ثانیه نکشید که لبخندش محو شد و آروم لب زد:

romangram.com | @romangram_com