#چراغونی_پارت_275
چهره عصبی مسعود رو می دیدم ولی صداش رو اصلا نمی شنیدم...دست های یخ نفر روی بازوم نشست...بهش نگاه کردم...جرج بود...چرا فکرمی کردم میتونه مسعود باشه؟! ناخودآگاه پشت سرم تیر کشید...هر لحظه منتظر بودم که موهام رو بگیره و بکشه
_دستشو ول کن مرتیکه
به مسعود نگاه کردم. صدای بابا اومد
_ما برای دعوا نیومدیم جوون؛ الان هم اگه اینجاییم چون رفتیم در خونه محمد و دیدیم نورا داره از خونه خارج میشه. مجبور شدیم دنبالش تا اینجا بیایم
این حرف ها داشت اذیتم می کرد برای همین دوباره نالیدم
_مـسعـود خـواهـش میکنم بریـم
مسعود با خشم به طرفم برگشت و گفت:
_صبر کن ببینم نورا...اینا چی می گن؟! تو شوهر داری؟!
اومدم حرفی بزنم که باز صدای بابا بلند شد:
_معلومه که شوهر داره. الان 2ساله که ازدواج کرده ولی نمی دونم چی شد که یه دفعه به سرش زد و این بیچاره رو رها کرد و اومد ایران!
فقط نگاهش کردم...داری چی کار می کنی با زندگی من بابا؟!
برگشتم طرف مسعود...چیزی که تو چشمش بود اون عشق نیم ساعت پیش نبود حتی نفرت هم نبود...با دادی هم که سرم زد یه تکونی خوردم
romangram.com | @romangram_com