#چراغونی_پارت_274
_دخترم؟!!
به مسعود که این حرف رو زده بود نگاه کردم...نالیدم:
_مسعـود بریـم...اینا دروغ میگـن...من پدری نـدارم
چشم های مسعود خیره شدن به منی که هر لحظه امکان این وجود داشت که بیفتم.
_عزیزم...یعنی امکان داره فقط تو مدت 6ماه ما رو یادت رفته باشه؟
و بعدش بلند خندید...به ما نزدیک تر شد و با دستاش جُرج رو نشون داد و گفت:
_حالا من هیچی، شوهرت رو یادت نمیاد دخترم؟
چرا دست برنمی داشت! همش کلمه دخترم رو تکرار می کرد که چی رو ثابت کنه! شوهر؟!! من کی ازدواج کردم؟! این چی می گفت؟!!
صدای عصبی مسعود بلند شد
_شما چی می گید آقا؟
طرف صحبتش همون مرد میان سالی بود که اسمش می شد بابا!
_نورا جان انگار به دوست پسر جدیدت نگفتی شوهر داشتی!
مسعود جوش آورد و من حالا دیگه بدنم بی حس نبود...تموم عضلاتم سفت سفت بود مثل سنگ...انگار "دوست پسر" ، "شوهر" و"دخترم" تنها کلمه هایی بود که از حرفاشون فهمیده بودم
romangram.com | @romangram_com