#چراغونی_پارت_272
_ کاش باهاش رفته بودم...
_ اونوقت دیگه نمی تونستی منو ببینی...
تموم بدنم گرگرفت... نفسم تا توی گلوم اومد و همون جا حبس شد...
تمام تنم داشت می سوخت ولی دندونام روی هم ضرب گرفته بودند.
هیچ کنترلی روی دندونام نداشتم... با همون لرزش برگشتم و به کسایی که پشتم ایستاده بودن نگاه کردم.
یه مردمیان سال ودو تا جوون...
مرد میان سال دستاشو از هم باز کرد و گفت:
_نمیای بغل بابا
تموم نیرویی که تو تنم بود یه دفعه از تنم خارج شد و در حال سقوط بودم که با دستام به ماشین چسبیدم...صدای منفورترین کسی که تو عمرم می شناختم هم بلند شد
_چطوری عزیزم؟
هنوزم نمی تونستم از خودم عکس العملی نشون بدم...خیره شدم به پسر جوونی که یه کلاه کاسکت دستش بود...تازه فهمیدم که چرا تو این مدت این قدر از این موتور سوار می ترسیدم! چرا همیشه احساس می کردم یکی دنبالمه!
دستی که به طرفم دراز شد رو سریع پس زدم و به انگلیسی جواب دادم:
_چی می خوای؟
romangram.com | @romangram_com