#چراغونی_پارت_270

با تخسی گفتم:

_خب برسه...

اخمی کرد:

_نخیر تاوقتی ازدواج نکردیم حرفشم نزن... حالا هم مثل دخترهای خوب برو توی دفترم بشین تا منم آماده بشم و بریم...

_مریم جون گفته امشب شام بیای اونجا... می خواد آش درست کنه...

_اوه چه عالی ...

_ آخه میدونی امروز براش تعریف کردم اون روز که مرسده آش پخته بود و تو نذاشتی ما پخش کنیم چه بلایی سرت آورد دلش برات سوخت و برای تو درست کرد...

_ تو که پاک آبروی منو بردی؟ آخه چرا واسش تعریف کردی دختر...

با ناراحتی گفتم:

_ نباید می گفتم مسعود؟

به قیافه ناراحت من لبخندی زد وگفت:

_ نه عزیزه دلم ایراد نداره حالا که دیگه گفتی... ما هم از قبالش یه آش می زنیم به بدن...

با هم از باشگاه بیرون رفتیم ودستامو دور بازوهای بزرگش حلقه کردم و به طرف ماشین راه افتادیم...

romangram.com | @romangram_com