#چراغونی_پارت_269
آروم گفتم:
_ داشتی به من فکر می کردی؟!
سرشو جلو آورد و گونمو بوسید
_من جدیدا به هیچ چیز به جز تو فکر نمی کنم... نورا نظرت چیه زودتر ازدواج کنیم تو که دیگه جوابت منفی نیست... هست؟؟ « وخندید »
یه دونه زدم تو سینشو گفتم:
_ باز تو اعتماد به نفست چسبیده به سقف...
_یعنی من باید از مرسده ممنون باشم که یه اعجوبه درست کرده عین خودش... خدایی انقدری که اون روی تو تاثیر داره من ندارم...
_ خب از حرف زدنش خوشم میاد...
برگشت طرفمو منو با یه حرکت آورد روی خودش و گفت:
_ ولی من از تو خوشم میاد و دوباره شروع کرد به بوسیدنم...
بعد از چند دقیقه ازم جدا شد و گفت:
_ دیگه بسه می ترسم اگه یکم دیگه این جوری پیش بریم کارمون به جاهای باریک برسه...
romangram.com | @romangram_com