#چراغونی_پارت_267


از مریم جون خداحافظی کردم وبا تاکسی تا دم باشگاه رفتم...

به نگهبان خوش خنده با اون لهجه با مزه سلام دادم راه افتادم طرف اتاقش...

به مسعوداطلاع نداده بودم که میام... میخواستم سورپرایزش کنم...

با این که مطمئن بودم در حال تمرینه و توی اتاق نیست در روخیلی آروم باز کردم...

به طرف اتاق بدنسازی را افتادم و به آرومی سرک کشیدم با یه شلوارک داشت روی تردمیل می دومید...

این اولین باری بود که بدون بلوز میدیدمش...

از تن خیسش معلوم بود که حسابی تمرین کرده... درو بستم که با صدایبسته شدنش متوجه من شد به طرفم برگشت .

لبخند قشنگی زد... دستگاه رو خاموش کرد و اومد پایین با همون لبخند گفت:

_بــَـه... ببین کی اینجاست... بیا اینجا ببینم و دستاشوبرای بغل کردنم باز کرد...

به صورت خیس از عرقش نگاه کردم و به طرفش راه افتادم ...

_ اومده بودم سورپرایزت کنم...

تا بهش رسیدم منو روی دستاش بلند کردو روی تشک خوابوند واز هیجان این کارش یه جیغ آروم زدم...


romangram.com | @romangram_com