#چراغونی_پارت_266

درسته مسعود به خاطر کارای روز خاستگاری خیلی ناراحت شد ولی خوب خیلی زود تونست فراموشش کرد

چه ایرادی داره که من برای اولین بوسه پیش قدم شدم بعدش اون بود که همیشه مشتاق بوسیدنم بود...

چه ایرادی داره اولین بار من بودم که وقتی رفتیم بیرون من دستامو دور بازوش حلقه کردم و اون با فشار بازوش به تنش احساسش رو بهم فهموند...

چه ایرادی داشت که اولین هدیه رو هم من به مسعود دادم حتی اگه یه شاخه گل باشه...

چقدر خوب بود هر شب روی بالکن می ایستادیم اون، اون طرف من این طرف، انقدر با تلفن حرف می زدیم که آخرش مسعود طاقت نمی آورد و می اومد خونه حاجی، البته توی حیاط...

و من چقدر بوسه های یواشکی توی حیاط رو دوست دارم.

ولی خیلی ناراحت بودم که شبها پیشم نمی موند...

من اصرار می کردم اون بمونه ولی اون همیشه لحظه حساس می رفت...

حالا دیگه مطمئن بودم هیچ کس نمی تونست بهتر از مسعود برای من باشه...

به خودم توی آینه نگاه کردم و به پالتوی توی تنم دست کشیدم...

میخواستم امشب برم باشگاه تا با هم بیایم خونه...

می دونستم که شب های زوج تا دیر وقت توی باشگاه می مونه و تمرین می کنه تا همیشه روی فرم باشه...

و این تمرین هم توی اتاق تمرین خصوصیش بود که پشت اتاق کارش بود

romangram.com | @romangram_com