#چراغونی_پارت_265


معلوم بود توی عمل انجام شده قرار گرفته و به خاطر بقیه دارهاین حرف رو می زنه...

مرسده با خوشحالی گفت:

_ خدا رو چه دیدید شایدم تو یه روز عروسیامون برگذار شد...

لبخند زدم حتی فکرش رو نمیکردم که بخوام یه روزی ازدواج کنم...

صدای پدر مسعود همه رو متوجه خودش کرد:

_ پس اگه اجازه بدید یه صیغه محرمیت بین بچه ها خونده بشه که راحت با هم رفت آمد

داشته باشن.

همه موافقت کردند... البته واسه من فرقی نداشت ولی مثل اینکه اینطوری برای مسعود راحت تر بود ...

بعد از خوندن چند جمله که انگار عربی بود ما شدیم زن و شوهر... به قول مرسده "موقت"

***

الان که فکر می کنم میبینم بهترین روز های زندگیم همین دوماهی هست که از نامزدی من و مسعود میگذره...

من واقعا مسعود رو دوست دارم...


romangram.com | @romangram_com