#چراغونی_پارت_264
مثل این که مسعود منتظر مونده بود تا خودم جواب رو به خانواده ها بدم.
آروم رفتم روی همون مبلی که از قبل نشسته بودم نشستم ولی این دفعه مرسده کنارم ننشسته بود و جاش و مسعود پر کرده بود...
_خب بچه ها این زود اومدن شما میتونه نشونه خوب باشه یا...
صدای پدر مسعود بودکه این جملش رو نیمه تموم گذاشته بود
به مسعود نگاه کردم لبهاش از هم باز شد تا چیزی بگه که پریدم توی حرفش
_ما می خوایم یه مدت بهم مهلت بدیم تا همدیگرو بهتر بشناسیم
مسعود با اخم به طرفم برگشت و نگام کرد... خب میشه گفت اصلا نمی تونست انتظار چنین حرفی از من داشته باشه...
ولی من باز اجازه هیچ حرفی بهش ندادم و ادامه دادم.
_ شما همه میدونید که من اینجا بزرگ نشدم یعنی خودم رو بیشتر انگلیسی میدونم تا ایرانی...
لب های مسعودآروم تکون خورد و گفت: مطمعنی ؟
پلک زدم و سرم رو به معنی آره تکون دادم...
برگش به طرف بقیه و آروم گفت:
_اگه شما هم موافق باشید ما میخوایم یه مدت رو برای شناخت هم بذاریم و بعدتصمیم بگیریم...
romangram.com | @romangram_com