#چراغونی_پارت_263
بغضمو قورت دادمو به طرف در راه افتادم ولي وسط راه پشيمون شدم...
به طرف كمد لباسام راه افتادم پيراهمو با يه حركت از تنم در آوردم... يه شلوار برداشتم و پوشيدم، يه بلوز سبز با آسشتين هاي بلند روش پوشيدم...
اصلا هم نمي خواستم به اين كه بقيه چه فكري در مورد تغيير لباسم اونم وقتي كه مي دونن من با مسعود تو يه اتاق هستم فكر كنم...
ميتونستن حتي فكر كنن من پيش مسعود لباس عوض كردم...
از در بيرون رفتم... تكيه داده بود به ديوار ِ كنار در و چشم هاش هم بسته بود... با صداي بسته شدن در بدون اين كه نگاهي به من بندازه راه افتاد سمت راه پله... ولي با صداي آروم من كه اغسمشو صدا كردم ايستاد... ولي برنگشت...
_ ميشه برگردي...
با يكم مكث برگشت... سريع چشماش بالا اومد و به من نگاه كرد... ولي دوباره سرشو انداخت پايين و پوزخند زد:
_اين كارا يعني چي؟ فكر نكردي كه الان بقيه چي در مورد منو تو فكر مي كنن؟ در ضمن اين لباسا الان چه ارزشي داره؟
آرم گفتم: هيچي... با صداي آرومم سرشو بالا آورد نگام كرد... ولي اخم روي صورتش بود...
_ من ميرم پايين بعد شما بياين... نمي خوام بقيه نظر بدي در موردمون داشته باشن...
سريع از پله ها پايين رفت... چند دقيقه همون جا ايستادم و بعد رفتم پايين...
همه یه جوری بهم نگاه می کردن هم متعجب از لباس عوض شده من و هم منتظر اومدن من...
romangram.com | @romangram_com