#چراغونی_پارت_262
احساس كردم قدم هاش خيلي سنگين روي زمين ميشينه... وارد اتاق شديم پشت به مسعود و وسط اتاق ايستادم...
برگشتم طرفش... همون طور تكيه داده به در به روبه رو خيره شده بود بعد از چند ثانيه آروم شروع كرد به حرف زدن:
_ امشب فهميدم دارم بزرگترين اشتباه زندگيم رو ميكنم... فاصله اي كه بين مونه رو خوب نشونم دادي...
حق با تو... ما مثل دو تا خط موازي هستيم كه هيچ وقت نمي تونيم به هم برسيم...
اي كاش مي فميدي چقدر سخته كه بخوام تمام گذشته رو نديده بگيرم...من خواستم به خودمو تو ثابت كنم زندگي الانمون مهمه... ولي تو بهم فهموندي هيچ وقت نميشه گذشته و حال رو از هم جدا كرد...
برگشت خواست درو باز كنه كه دستش روي دستگيره موند:
_بيرون منتظر ميمونم نمي خوام تنها برم پايين... به همه ميگيم به تفاهم نرسيديم... و آروم رفت بيرون و دروبست...
به در بسته و جاي خاليش نگاه كردم...
انگار هنوزم اونجا بود و داشت با سر پايين انداخته حرف مي زد... پشيمون بودم... خيلي خيلي پشيمون بودم... ميخواستم از اين رفتارام چيرو ثابت كنم...
اين كه احساس مسعود واسم مهم نيست.. ولي هست
كه بغص تو صداش با عث نشد بغض كنم... پس اين بغض لعنتي چيه؟!
كه اين پافشاريش خوشحالم نمي كرد... ولي مي كرد.
به اين فكر كردم كه من يه احمق نيستم... ولي بودم.من يه احمق بودم.
romangram.com | @romangram_com