#چراغونی_پارت_261
موقع پايين اومدن از پله ها با چشمامم به تك تك اونايي كه اومده بودن نگاه كردم...
مرسده با اون چادر مشكي طرح دارش كه مانتو كرم رنگش از زير معلوم بود دستش رو دور بازوهاي شهروز انداخته بود...
مادرش هم يه چادر مشكي ساده سرش بود... مادر شهروز هم يه مانتو شلوار بلند و شيك پوشيده بود...حتي مريم جون هم مثل هميشه كه مهمون مي اومد يه چادر گل دار ساده روي سرش بود...
مردها هم پشت خانم ها وارد شدن... مسعود با خيرگي نگام كرد... شايد يه درصد هم فكر نمي كرد كه بخوام اين جور جلوشون ظاهر بشم...
سر تمام مردها بعد از اين كه من بهشون سلام دادم پايين رفت... و تمام خانم ها هم يه جوري نگام كردن...
مرسده با لبخند... مادرش بي تفاوت... خب ساره مي تونست خيلي بهتر از من براي مسعود باشه... مهين جون هم يه لبخند كوتاه زد ولي مريم جون فقط نگام كرد...
كنارشون نشستم و به مسعود توي اون كت شلواري قهوه اي تيره نگا كردم...سرش پايين بود ولي عصبي بودن از تمام حركاتش معلوم بود...
از پايي كه" تيك" وار تكونش ميداد... از دست هايي كه مشت شده روي ران هاش فشارشون مي داد... از لبهايي كه ميجويدشون...
يه لحظه... فقط يه لحظه از كارم پشيمون شدم... من داشتم با غروره مسعود چيكار مي كردم...
_عزيزم با مسعود جان برين بالا و حرف هاتون رو بزنيد...
من اصلا متوجه نشدم چقدر به مسعود خيره بودم... كه هيچ چيزي از صحبت اي بثيه نمي شنيدم كه اي حرف منو توي جمع برگردوند... با خودم فكر كردم « ما چه حرفي مي خواستيم به هم بزنيم ؟!»
از جام بلند شدم و به طرف اتق راه افتادم... صداي پاي مسعود از پشت سرم مي وامد...
romangram.com | @romangram_com