#چراغونی_پارت_260
_ من چند بار بايد بگم نمي خوام باهاش ازدواج كنم...
حاجي در حالي كه چاي رو از روي ميز برميداشت و يكم ازش مي خورد گفت:
_عزيز دل بابا... من با هر تصميمي كه تو بگيري موافقم... ولي مسعود خيلي اصرار داره...
با ناراحتي ادامه داد: ولي بابا اي كاش قبل از مسعود منم مي دونستم قبلا نامزد داشتي...
_نامزد...
صداي مريم جون بود... متعجب بود... اين موضوع اون چيزي نبود كه من بهش گفته بودم... ولي سكوت كرد... به حاجي نگاه كردم و آروم گفتم:
_ حق با شماست... متاسفم... ولي بازم ميگم كه جوابم منفيه...
موقع خواب دليلمو براي اين كه به دروغ به مسعود گفته بودم نامزد دارم رو براي مريم جون گفتم... درسته خوشش نيومد از اين دروغم ولي چيزي هم نگفت...
فردا كه مادر مسعود زنگ زد خونه و قرار شب رو براي خاستگاري گذاشت... خيلي شكه شدم... تصميم گرفتم جوري پيششون ظاهر بشم تا شايد اينطوري مسعود رو از نظرش منصرف بشه...
ساعت هشت بود كه صداي زنگ نشون داد كه اومدن... به خودم توي آينه نگاه كردم... پيراهن قرمز آستين كوتاهي پوشيده بودم كه بلنديش تا روي زانو هام بود...
پيراهن از اين كوتاه تر نداشتم وگرنه حتما اون رو مي پوشيدم...
موهاي فرمو با تل جمع كرده بودم... صندل عروسكي قرمز رنگ رو هم پوششيدم و از در رفتم برون...
بايد ديد مسعود بعد از ديدن من بازم اصرار ميكنه يا نه...
romangram.com | @romangram_com