#چراغونی_پارت_259


_مي خوام به خودمون فرصت بديم... چند ماه بدون اينكه غريبه ها بدونن نامزد ميشيم اگه تو اين چند ماه ديديم به هم نمي خوريم...همه چي تموم ميشه...

هنوز داشت حرف ميزد كه من انگشت اشارمو محكم فرو كردم تو شكمش... از كارم انقدر تعجب كرد كه چند قدم رفت عقب و گفت:

_چي كار ميكني ؟!

رفتم جلو تر و گفتم: تو مطمئني خودتي ؟!

_ منظورت چيه كه خودمم ؟!

_مي گم مطمئني مسعودي ؟؟ اين اون شخصيتي نيست كه من چند ماه مي شناسم...

خنديد: نترس خودمم... گفتم كه خيلي فكر كردم و فهميدم رفتارم اون روز اصلا درست نبود... من از صداقت تو سواستفاده كردم...

حالا كه مطمئن شده بودم خود مسعوده برگشتم طرف خونه و گفتم:

_ولي من بازم نمي خوام باهات ازدواج كنم... درو بستم

"در" درجا پشت سرم باز شد... برگشتم عقب... سرشو آورد تو گفت:

_منم گفتم مي رم پيش حاجي... «بعد هم رفت بيرون و درو بست »

رو به روي حاجي نشستم و آروم گفتم:


romangram.com | @romangram_com