#چراغونی_پارت_258
عصباني گفتم:نه خير اصلا هم خوب نيست... مگه نمي گم من حرفي با شما ندارم...
_چرا چند روزه خودتو مخفي كردي؟!
با اخم نگاش كردم
_حتي ديگه ورزش هم نمي ري؟! داري از من دوري ميكني؟!
هم عصباني بودم هم تعجب كرده بودم...
_فكر نمي كنم ما بهم نزديك بوده باشيم كه الان بخوايم دور باشيم...
بدون توجه به حرفي كه زده بودم ادامه داد:
_فردا دارم ميرم حجره حاجي... مي خوام جدي تو و خاستگاري كنم...
خنديدم :حالت خوبه؟! مطمئني تو همون كسي هستي كه چند روز پيش داشتي از عصبانيت هر دومونو به كشتن ميدادي؟!
تو هموني كه نيم ساعت كنار گوش من نفس هاي عصبي ميكشيد؟ « بلند تر خنديدم »
نگو كه انقدر زود همه چيز رو فراموش كردي و گذشته منم اصلا برات مهم نيست و مي خواي باهام ازدواج هم بكني؟!
_من خيلي فكر كردم... بعد از شنيدن حرفات هم قيدت رو زدم... از خودم عصباني بودم كه نديده و نشناخته به تو دل بستم... ولي فقط يه شب بود ... از فرداش كه خودتو تو خونه مخفي كردي فهميدم تمام اون عقيده هام كشك شده و فقط تو برام مهمي... بعد از اون روز بود كه فهميدم گذشته اونقدر هام نمي تونه تو زندگي آينده تاثير بذاره... مهم الان ِ مهم اينه كه بعد از بودن با من چه رفتاري داشته باشي...
_ تمام اين حرفا رو زدي كه به كجا برسي؟
romangram.com | @romangram_com