#چراغونی_پارت_257


_ خودم ميرم... نگران نباشيد... تا ده دقيقه ديگه پيشتونم... بعد هم بدون اين كه به مسعود توجه كنم از كنارش گذشتم.

صداي با اجازه گفتن و كفشش كه دنبالم مي اومد رو هم نشنيده گرفتم...

تند راه مي رفتم كه بيشتر انگار داشتم مي دويدم... كنار در كليد رو از جيب پالتوم در آوردم درو باز كردم و رفتم تو... ميخواستم درو بدون توجه به مسعود كه پشتم بود ببندم حالا كه دوست داشت مي تونست تو كوچه منتظرم بمونه... در بسته نشد...

مسعود در رو حل داد و اومد تو و درو پشت سرش بست.

محكم گفت: حرف بزنيم؟!

برگشتم به طرف ساختمون و تند گفتم:

_من حرفي با شما ندارم...

_ولي من دارم

رسيدم به در سالن... بازش كردم و به مسعود كه در حال در آوردن كفشاش بود نگاه كردم...

_تو كه گفتي تو حياط منتظر مي موني... حالا كجا؟

كفشاشو دوباره پوشيد و راست ايستاد:

_باشه پس اينجا حرف ميزنيم خوبه؟!


romangram.com | @romangram_com