#چراغونی_پارت_256
واي بلندي گفتم و بلوز افتضاحم نگاه كردم... نوشابه تا شلوارمم رسيده بود...
_چي شد نورا مادر؟!
مريم جون بود... با ناراحتي داشت به لباس سفيدم نگاه مي كرد... از جاش بلند شد و گفت:
_بريم خونه تا لباستو عوض كني خيلي بد شده...
_نه مريم جون شما ديگه نمي خواد بياين... من مي رم و زود ميام...
چشماشو درشت كردو گفت: يعني تنها بري؟ اين وقت شب؟ دلم طاقت نمياره مادر...
_من همراهشون مي رم حاج خانم...
هردو با تعجب به مسعود كه جند قدمي ما ايستاده بود نگاه كرديم...
مريم جون يه چيزي زير لب گفت كه من چيزي مثل گوشت و گربه از بين كلماتش شنيدم...
_نه مسعود جان خودم همراهش مي رم مادر شما نگران نباش...
_آخه سختتون ميشه حاج خانم... من همراهيشون ميكنم... تو حياطم منتظرشون مي مونم تا بيان... بفرمايين خانم...
مريم جون موند چيزي بگه انقدر كلمات رو تند سريع و دستوري گفته بود كه منتظر بهم نگاه كرد...
پالتوم رو برداشتم و رو به مريم جون گفتم:
romangram.com | @romangram_com