#چراغونی_پارت_255
اصلا انتظار همچين برخوردي رو نداشتم... تا روز نامزدي ِ مرسده حتي از خونه بيرون هم نرفتم... بعد از ماجراي موتوري هم كه ورزش صبح گاهي رو گذاشته بودم كنار...
كنار پنجره كه حتي نزديكش هم نمي رفتم... چون رفتنم مواجه بود به خيره شدن به پنجره روبه رو... كه صاحبش اون طور دلمو شكونده بود آره دلم شكسته بود... با اين كه من دروغ گفته بودم... ولي خوب ما تقريبا مثل نامزد ها بوديم... حداقل از نظر خودم كه حساب مي شديم...
روز نامزدي مرسده يه لباس خيلي ساده پوشيدم... يه بلوزسفيد همراه شلوار جين...
تمام مدتي كه اونجا بوديم سعي ميكردم از كنار مريم جون تكون نخورم... حتي براي تبريك به مرسده هم با هم رفتيم و وقتيم كه مرسده ازم خواسته بود تا كنارش بايستم بهونه آوردم و با مريم جون برگشته بودم جايي كه نشسته بوديم...
ولي چيزي كه هم جالب بود و هم داشت اذيتم مي كرد نگاه هاي خيره مسعود بود... چند بار مچشو وقتي كه بهم خيره مي شد رو گرفته بودم...
ولي انگار مريم جون هم حواسش بود كه گفت:
_پسره داره كور ميشه...
_متعجب برگشتم طرفش: چي؟!
_مادر تو مطمئني با مسعود همه چيزو تموم كردي؟
جوابم يه آره بود... نه آروم و نه محكم...
نگاه هاش واقعا داشت گيج و كلافم ميكرد...
بعد از شام وقتي داشتم مي رفتم تا روي صندلي بشينم دو تا پسر بچه كه مي دويدن نا خواسته بهم تنه زدن و باعث شدن ليوان نوشابه دستم برگرده روي بلوز سفيدم...
romangram.com | @romangram_com