#چراغونی_پارت_254

خنديدم : چرا بايد در مورد زندگي خصوصيم انقدر جلو برم من كه جوابمو بهت دادم...

عصبي گفت:تا چه حدي بهم نزديك بوديد؟

قيافه عصيبيش يه جوري بود كه كلافه گفتم:

_نامزدي اونجا فرقي با ازدواج اينجا نداره ...با كمي مكث ادامه دادم: اگه منظورت از نزديك بودن س*ك*س* آره من با اون...

حرفمو خوردم... يعني تغيير چهرش توي يك ثانيه به حدي سريع بود كه ترسيبدم...

بلند بلند نفس مي كشيد... احساس كردم توي اين هواي سرد با اون دودي كه از نفس هاي تندش بيرون مياد بيرون مي اومد شبيه اژدها شده بود... روشو از من گرفت و به طرف ماشينش راه افتاد و سوار شدو درو محكم كوبيد... لرزيدم، حتي نگفت كه من هم سوار بشم...

بعد از چند ثانيه كه ديد من هنوزم سر جام ايستادم و بهش خيره نگاه مي كنم دو تا بوق زد و در ماشين رو از داخل باز كرد... دوست نداشت با من حرفي بزنه... منم بدون هيچ حرفي سوار شدم...

مسيرمون تا خونه خيلي بد بود... چون مسعود تمام مسير بغل گوشم نفس هاي عصبي كشيد و از بين ماشين ها لايي كشيد...

حتي جلو در هم ساكت بود... دم خونه نگه داشته بود خيره شده بود به جلو... خب اين يعني پياده شو...

بهم بر خورد... انتظار برخورد اين جوري نداشتم... در رو باز كردم و از ماشين پياده شدم... خواستم در ببندم كه پشيمون شدم يكم خم شدم و به مسعود كه هنوزم به جلو خيره بود گفتم:

_راستش رو به تو گفتم تا دليلم براي جواب منفي قانع كننده باشه... ولي اگه مي دونستم حقيقت انقدر بده كه با مهمونت اين طوري رفتار كني... هيچ وقت نمي گفتم...

صاف ايستادم و خواستم در وببندم كه بازم چيزي يادم اومد دوباره خم شدم كه ديدم نگاهش به منه تو چشماش خيره شدم:

_بايد مي دونستم كه بر خلاف ظاهرتون خيلي بي منطق هستيد... درو بستم و به طرف خونه راه افتادم...

romangram.com | @romangram_com