#چراغونی_پارت_253
_ من قبلا نامزد داشتم... دوباره بدون اين كه بهش مهلت بدم ادامه دادم:
_تو مي توني با اين موضوع كنار بياي؟!
آروم گفت: تو چي داشتي؟!
_ نامزد داشتم...
دقيقا يك دقيقه بدون پلك زدن فقط نگام كرد...
_ دوسش داشتي؟
با حرفي كه زد چشمامو از خير شدن به چشماش گرفتم و به لباش كه اين حرف رو زد نگاه كردم يه نفس عمق كشيدم و دوباره به چشماش نگاه كردم و عادي گفتم:
_الان نه... ما جدا شديم اونم داره با يكي ديگه ازدواج مي كنه... «چرا درورغ مي گفتم ؟! ما كي با هم نامزد بوديم ؟! چرا دوست داشتم بر خلاف نظريم اون با اين موضوع كنار بياد و اصلا اين موضوع واسش مهم نباشه... ولي عكس العملش هيج كدوم از اينا نبود»
از جاش بلند شد... تا كنار ماشين رفت و يه دفعه برگشت... دهنشو باز كرد خواست چيزي بگه... حتي دستشو بالا آورد... انگار عادتش بود موقع حرف زدن انقدر دستاشو تكون بده... ولي كلافه دوباره دستشو انداخت پايين... دستش رفت تو موهاي كوتاهش كه شايد اندازشون سه سانت هم نمي شد... ولي بالا خره گفت:
_ نامزديتون... تا چه حدي بود؟!
منظورشو فميدم براي همين گفتم: ما به درد هم نمي خورديم و از هم جدا شديم... اينو درك كنيد كه من دوست ندارم در موردش صحبت كنم...
_ ولي من بايد بدونم...
romangram.com | @romangram_com