#چراغونی_پارت_252
بهش نگاه كردم... كي رفت بود و روي اون صندلي هاي بتني نشسته بود؟! رفتم نزديك و روبه روش نشستم...
ساكت بود و داشت به نقطه نا معلوم نگاه ميكرد... دستامو روي ميز گذاشتم و گفتم:
_خب اومديم حرف بزنيم... بزنيم ديگه...
چشماشو از اون نقطه نامعلوم گرفت و نگام كرد...
_به اين فكر كردم كه با اين جواب سريع تو ديگه اينجا اومدنمون چه ارزشي داره ؟ ولي ... سكوت كرد...
_ ميشه بگي چرا جوابت منفيه؟
تند گفتم: چرا بايد مثبت باشه؟
تند تر از من گفت: چرا نبايد مثبت باشه؟
_ تو اصلا منو نمي شناسي...
روي ميز خم شد:
_مگه تو منو ميشناختي؟! تو نشناخته به من جواب منفي دادي... چرا من بايد به همين راحتي قبول كنم؟!
صاف نشستم و محكم گفتم:
romangram.com | @romangram_com