#چراغونی_پارت_251
نمي خواستم مثل مريم جون اونقدر رك در مورد رابطه خودمو سعيد بگم...
بعد از كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه بگم ما يه مدتي با هم نامزد بوديم...
ته... ته... قبلم دوست داشتم مسعود با اين موضوع كنار بياد ...
دوست داشتم منم يه زندگي آروم داشته باشم... مني كه براي هميشه اومده بودم ايران... از سعيد هم كه خيلي وقت بود كه جداشده بودم... سعيد حتي بعد از اومدن من خونشو عوض كرده بود... انگار اونم دلش نمي خواست ديگه رابطه اي با من داشته باشه...اينو بعد از چند هفته كه اومدم ايران تو تلفني كه به خونش زده بودم فهميدم از اون جا رفته... من حتي خبر نداشتم واكنش بابا در مورد اين اومدنم چي ميتونه باشه...
به مسعود كه آروم داشت رانندگي مي كرد نگاه كردم... چرا انقدر آروم بود؟! چطور مي تونست انقدر آروم باشه؟ اون دقيقا برعكس پسرايي بود كه اطرافم ديده بودم...
با ايستادن ماشين به خودم اومدم... ما كجا اومده بوديم... انگار روي كوه بود ولي اطرافم عين يه ميدون بود كه وسطشم يه نور افكن... چون الان روز بود خاموش بود...
زود تر از مسعود از ماشين پياده شدم... با ذوق گفتم:
_اينجا چقدر قشنگه...
در حالي كه داشت از ماشين پياده ميشد گفت:
_هم قشنگه هم خلوت... اين جا رو بيشتر محلي ها مي شناسن...
_نمي شينيد؟!
romangram.com | @romangram_com