#چراغونی_پارت_250

بدون پلك زدن نگام مي كرد و منم همون طور كه چشمم به اطرافمون افتاد تقريبا بيشتر بوتيك دارها از از مغازه بيرون اومده بودن و به ما نگاه مي كردن... حس بدي بود كه بقيه اين طوري نگات كنن...

آروم گفتم: ميشه بريم جايي كه اين طوري نگامون نكنن؟

اخم كرد و با اشاره سر من به اصراف اون هم به اطراف نگاه كرد...

سري براي اون هايي كه بهش سلام مي كردن تكون داد و رو به من گفت:

_اگه ازتون بخوام بريم يه جايي تا صحبت كنيم ناراحت ميشيد؟

_نه... از اين كه مردم اينطور بهمون خيره بشن خيلي بهتره...

با هم به طرف در پاساز راه افتاديم كه موبايلشو از جيبش در آورد و شماره گرفت...

_سلام داداش...

_.......

_منو نورا خانم ميريم تا جايي... شما با خيال راحت به خريدتون برسيد... فعلا...

«حتي اجازه حرف ديگه اي هم به شهروز نداد ...»

فكر مي كردم كه بچه ها هم با هامون مي خوان بيان... ولي انگار بايد تنها مي رفتيم... اين طوري بهترم بود...

تمام مدتي كه توي راه بوديم داشتم حرفايي كه ميخوام به مسعود بزنم رو مرور مي كردم...

romangram.com | @romangram_com