#چراغونی_پارت_249


يكم حل شده بودمو كلمات رو نمي تنستم كنار هم قرار بدم تا جمله اي كه مي خواستم رو به مسعود بگم آخرش هم بي مقدمه گفتم:

_ من نمي خوام با تو ازدواج كنم مسعود...

ايستاد... حتي به طرفم برنگشت... هنوزم مستقيم به جلو نگاه مي كرد... انگار نمي تونست عكس العملي نشون بده... وقتي ديدم اين مكث طولاني شد آروم گفتم:

_ خوبي ؟! شنيدي چي گفتم؟

انگار از شك حرفي كه شنيده بود در اومده بود كه با تعجب به طرفم برگشت... اين دفعه بدون اين كه چشماشو از من بگيره مستقيم بهم نگاه مي كرد... دستاشو بالا آورد... انگار مي خواست حرفي بزنه كه وسط راه موند... همون جور كه دستش رو هوا بود آروم گفت:

_تو چيزي گفتي؟!

سرمو خاروندم... يعني من اين همه حرف زدم اين نشنيد؟

_گفتم من نمي....

دستش به معني سكوت بالا اومد... ساكت نگاش كردم...

با كلي مكث گفت:ولي... ولي... من هنوز...

ايندفعه من بين حرفش پريدمو گفتم: مي دونم شما هنوز حتي به رسم خودتون خاستگاري هم نيومديد... ولي من خواستم اين موضوع رو زود بگم تا همين جا همه چي تموم بشه...

آروم گفت:چرا؟!...


romangram.com | @romangram_com