#چراغونی_پارت_248
_باشه ميام...
از اين تصميم يه دفعه اي م مرسده به خنده افتاد و با همون خنده گفت؟: نه بابا... از كي تا حالا...
خنديدم :آره بابا... همين الان حاضر مي شم...
يك ساعت بعد منو مرسده پشت ماشين مسعود نشسته بوديم شهروز هم كنار مسعود... صداي شهروز بلند شد:
_خب خانما اول بايد كجا بريم؟
مرسده در جوابش تند گفت:
_ اول بريم خريد ، بعدم بريم ناهار... بايد يه لباس براي آخر هفته بخرم اون از همه واجب تره...
متعجب گفتم: مگه آخر هفته چه خبره ؟
لبخندي زد:
_قراره يه جشن كوچيك بگيريم و نامزديمون رو اعلام كنيم... عقد و عروسي هم كه مي افته براي عيد...
_ اوه... خيلي خوبه...
ماشين جلو يه پاساژ نگه داشت... بعد از پارك ماشين نمي دونم چي شد كه يه وقت به خودم اومدم ديدم مرسده و شهروز نيستن و منو مسعود كنار هم راه داريم راه مي ريم...
بعد از يكم كه ويترين مغازه ها رو نگاه كرديم فكر كردم كه الان بهترين وقت بود كه مي تونستم با مسعود حرف بزنم... مي تونستم قسم بخورم اين تنها موندنمون نقشه مرسده است...
romangram.com | @romangram_com