#چراغونی_پارت_247
_ حالا هم جناب عالي حاضر شو كه كلا امروز رو با مايي...
_ با شما ؟! الان كه صبح زوده...
_دست به سينه ايستاد و گفت:
_بله خانم... مثل من سحر خيز باش... ميدوني از ساعت چند بيدارم... اول كه خاله اينا رو راهي كرديم... بعدم امين رو با بابا فرستادم... تازه كلي هم قرار مدار گذاشتيم تا بيام اينجا چهار تايي بريم خريد...
انقدر تند تند حرف مي زد كه بعضي موقع ها نمي فهميدم تو كلماتي كه مثل جت از دهنش در مياد چي هست ولي چهار تايش رو خوب فهميده بودم براي همين متعجب گفتم:
_ چهار تايي ؟؟ منظورت كيان؟
اخم كرد و با همون اخم ادامه داد:عقل كل به جز منو تو مسعود و شهروز ديگه كي ميتونه باشه...
شونه بالا انداختم و گفتم:
_ من تازه بيدار شدم الان نمي تونم بيام... شما خودتون بريد مرسده جان...
از جاش بلند شد:
_ نه خير نميشه بايد حتما بياي... يه چشمك زد و گفت: تازه بعضي ها خيلي اصرار داشتن تو هم باشي...
ياد مسعود افتادم... راست مي گفت بايد مي رفتم تا باهاش صحبت هم بكنم... لبخند زدمو رو به مرسده گفتم:
romangram.com | @romangram_com