#چراغونی_پارت_246
_اگه شما مشكل دارين خودم با مسعود حرف مي زنم...
تند گفت:
_ واي خدا همينمون مونده تو بري بهش بگي قبلا... ديگه ادامه نداد...
_خب بالاخره بايد گفت... پس من بگم خيلي بهتره تا شما...
ناليد: نمي دونم مادر... نمي دونم... بذار يكم فكر كنم بعد در موردش حرف مي زنيم... خم شد و گونمو بوسيد و با يه شب بخير كوتاه از اتاق بيرون رفت...
روي تختم دراز كشيدم... بهترين كار اين بود كه خودم باهاش حرف بزنم... به قول مرسده" كلك كارو خودم بايد بكنم "
با سرو صدايي كه از پايين ميومد از خواب بيدار شدم...
چشمم به ساعت ديواري روي ديوار افتاد كه 10 رو نشون مي داد...
فكر كردم حاجي كه اين موقع خونه نمي تونست باشه پس مريم جون داشت با كي حرف مي زد؟!
از روي تخت بلند شدم تا برم ببينم پايين چه خبره كه در با يه ضرب باز شد و مرسده اومد تو اتاق...
با ديدنش لبخند عميقي اومد روي لبام... هنوزم به خاطر كاراي ديشب شهروز خندم مي گرفت... ولي سعي كردم لبخندمو جمع كنم تا مرسده ناراحت نشه...
_زياد زور نزن بخواي لبخندتو جمع كني امروز همه منو با نيش باز نگاه مي كنن... و خودشو روي تختم پرت كرد و گفت: تو يكي هم روشون.
هر دو با هم به اين حرفش خنديديم كه مرسده گفت:
romangram.com | @romangram_com