#چراغونی_پارت_245


_اگرهم حسي بهش داشت باشم با اخلاقي كه از مرداي ايراني سراغ دارم اون حاضر نمي شه با من ازدواج كنه...

_داري نگرانم ميكني مادر...

_خب من قبلا با سعيد بودم... اون نمي تونه با اين قضيه كنار بياد و درك كنه... مريم جون با سكوت نگام ميكرد...

نمي دونم چرا احساس كردم انگار بعد فهميدن رابطه بين من و سعيد هنگ كرده...

با ديدن قيافش فكر كردم اي كاش يكم آروم تر بهش اين موضوع رو مي گفتم تا اين طور شك نشه...

_ يعني... تو... تو... چي ميگين شما جونا... باهاش رابطه داشتي؟

سرمو به معني آره تكون دادم... محكم زد روي دستش ...

_ خدا مرگم بده... بدون ازدواج باهاش... ادامه نداد ولي خودم جوابشو دادمو آروم گفتم:

_آره... اونجا اين يه امر خيلي عادي هستش مريم جون...

بدون توجه به حرفم گفت:

_الان من چه جوابي به حاج خانم بدم... بگم چرا جوابمون منفيه ؟

شونه بالا انداختم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com