#چراغونی_پارت_244

معلومه رو يه جوري گفت يكم كشيدش كه فكر كنم حرفمو باور نكرد ...

با دستم كه روي پاك بود يكم پامو فشار دادم تا يادم نره كه تو حرفام بايد دقت كنم ....

_مي خواست با تو حاجي صحبت كنم تا براي آشنايي بيان جلو...

_ من كه اونا رو ميشناسم چرا بايد وباره بااشون آشنا بشم ؟

سرمو آروم نوازش كرد و گفت:

_عزيزم ... گل دخترم... براي ازدواج مي خوان بيام جلو

انگار ناراحت بود ... براي همين بدون توجه به حرفش گفتم

_ شما ناراحتيد؟

نه عزيزم... ناراحت نيستم ولي ارز اين كه بخوام به اين زودي از دستت بديم يكم سخته... خب ما تازه پيدات كرديم...

با خيال راحت گفتم: ok...نارحت نباشيد... من قرار نيست با مسعود ازدواج كنم...

با تعجب گفت:چرا اونوقت؟ بزار بيان شايد خوشت اومد مادر... مسعود آرزوي هر دختر دم ِبختيه...

_ مريم جون آروزو هر دختري هم باشه آرزو من نميتونه باشه..." داشتم دروغ مي گفتم "

_من هيچ حسي بهش ندارم " بازم داشتم دروغ مي گفتم "

romangram.com | @romangram_com