#چراغونی_پارت_241


_ پدرم مادرمو دوست داشت ولي هيچ وقت بهش وفادار نبود... مادرمو نديدم ولي هميشه مي دونستم پدرم دوست نداره تو صورتم نگاه كنه چون شبيه مادرمم...

هرچي بزرگتر ميشدم پدرم بيشتر ازم دوري ميكرد... 12 سالم بود كه دوباره ازدواج كرد اونم با زني كه واقعا يه انگل بود...همين طور پسرش؛ پدرم تو كتك زدن من خيلي مراعات مي كرد ولي اون زن انگار از مادرم دل خوشي نداشت كه هميشه مي گفت از صورت من متنفره...

بعد ها فهميدم كه پدرم تو تمام مدتي كه با بد مستياش با اونه، اونو نازنينش مي بينه... اين شده بود واسش يه عقده...

از 15سالگي بود كه تو يه رستوران شروع به كار كردم؛ در اصل يه كافه بود...

_ كسي هم تو زندگيت بوده؟

اين سوال مريم جون منو از اون كافه و بوي قهوه بيرون آورد... بهش نگاه كردم...

_ از نوزده سالگي با يه پسر ايراني آشنا شدم...

يه لبخند زد و گفت: همونم بهت فارسي ياد داد؟

_ آره... اون بود...

با يكم مكث گفت:

_وعاقبت اين آشنايي به كجا رسيد؟

_عاقبت؟!


romangram.com | @romangram_com