#چراغونی_پارت_240

وقتي برگشتم محمد و ديدم و دخترش كه يه لباس قرمز خوشگل پوشيده بود... شده بود عين اين پرنسس ها...

محمد همون روز ازم خواستگاري كرد...

اولش مي خواستم جواب رد بدم ولي من عشق رو تو چشماي محمد ديدم و بهش جواب مثبت دادم... هيچ وقت هم پشيمون نيستم شايد قسمت من اين بوده و خدا مي دونسته من هيچ وقت بچه دار نمي شم كه محمد و نازنين رو تو زندگيم گذاشت...

آرزوم بود كه بشنوم مامان صدام مي كنه اما نازنين هم از همون اول منو مريم جون صدام مي كرد...

خيلي دوا درمون كرديم كه خدا يه بچه ديگه بهمون بده ولي نشد... باورت ميشه من بعضي موقع ها خسته مي شدم ولي محمد نه... شايد فكر مي كرد چون من بچشو بزرگ مي كنم نارحتم ولي هيچ وقت اين طور نبود...

مامانتم از همه نظر بهترين بود... حتي زماني كه موضوع رو بهش گفتيم تا يه وقت ازمون ناراحت نشه... خيلي عادي گفت ..." من كه عاشقتم مريم جون، چه منو دنيا آورده باشي چه نه"

ولي زندگي ما خوشيش با اومدن برادر مليحه و پسرش بهم ريخت... نازنين عاشق پسر داييش شد با اين كه مي دونست اون يه...

ساكت شد... كه من ادامه دادم

_ من از تمام رفتارهاي پدرم خبر دارم با اين كه عاشق مامانم بود... دست از هرزگي هاش برنداشت...

_ ميدوني دخترم مادرت كورشده بود... هيچ كسي رو نمي ديد جز پدرت رو... همين هم باعث شد بعد از مخالفت هاي ما بازهم

باهاش ازدواج كنه... بد ترين چيز اين بود كه مادرت با اون همراه شد و از ايران هم رفت...

خوب محمد عصباني بود يه حرفايي زده بود... وقتي آتيشش خاموش شد خيلي دنبال نازنين گشتيم ولي آب شده بود... بعد از 5 سالم كه بهمون خبر رسد تو يه تصادف از دستش داديم...

ما حتي نمي دونستيم كدوم كشورهستيد... داشتيم آرزوي ديدن دختري كه از وجود نازنينمون بود هم از دست مي داديم كه خدا تورو برامون فرستاد...

romangram.com | @romangram_com