#چراغونی_پارت_239
يه بار كه ظهر از سر كار برگشته بودم بازم صداي گريه تمام كوچه رو برداشته بود... ديگه طاقت نياوردم و رفتم در خونش...
هيچ وقت قيافه اون روز محمد رو يادم نميره... واقعا نمي دونستم از غصه گريه كنم يا از آشفتگيش بخندم...
_پس شما ...« اومدم بگم مادر مامانم نبوديد ولي جلو خودمو گرفتم... »
خنديد: ميدوني من از اول پررو بودم... راحت اومدم تو خونه بچه رو از بغلش گرفتم... به حدي تعجب كرده بود كه انگار لال شده بود... از همون روز ديگه من مهمون نا خونده و خونده اين خونه شدم...
نازنين كه تو بغلم بود انگار بچه خودم بغلمه، به حدي دوسش داشتم كه خودم باورم نمي شد...
نمي گم با وجود من ولي محمد كم كم خودشو پيدا كرد... از آشفتگي در اومد... دوباره شد همون پسر خوشتيپ...
ميدوني من تا يك سال و نيم بيشتر موقع ها با نازنين بودم حتي نازنين رو با خودم مدرسه مي بردم...
رابطم هم با محمد مثل دو تا دوست بود... با هم درد دل مي كرديم... حرف مي زديم... مي خنديديم...
دو سال خدمتم آخراش بود و نازنين هم ديگه از آب و گل در اومده بود... منم وقت برگشتنم بود...
ولي دقيقا از زماني كه موضوع رفتنم رو به محمد گفتم باز محمد آشفته شد و من تمام اين رفتاراش رو مي گذاشتم براي از دست دادن يه پرستار براي بچش... راستش رو بخواي ناراحت هم بودم كه اين حس رو نسبت به من داشته باشه ولي با اين همه دلم براي نازنين تنگ مي شد...
دقيقا روزي كه مي خواستم توي ترمينال سوار اتوبوس شم و برم شهر خودم، با صداي بچه گونه اي كه صدام كرد بي حركت روي پله هاي اتو بوس ايستادم...
يادمه دقيقا گفت " مَرّم جو "
romangram.com | @romangram_com