#چراغونی_پارت_238

_ قبوله...

خنديد:خوب گرو كشي ياد گرفتي...

_ نه ياد نگرفتم ميدونستم... بلند تر خنديد و روي تخت دراز كشيد... منم كنارش دراز كشيدم...

_ خب دخترم چيزي تو گذشته هست كه دلت بخواد بدوني؟

يكي از مهم ترين چيز هايي كه دوست داشتم بدونم رو به زبون آوردم:

_ چرا مامان به شما مي گفت مريم جون؟ چرا مامان نه؟ شما كه رابطه خيلي خوبي داشتيد!

يه آه كشيد و خيره شد به سقف

_ 18سالم بود و تازه ديپلم گرفته بودم چون پدرم معلم بود منم از صدقه سري اون تونسته بودم درس بخونم... ميدوني دوره ما خانواده ها اجازه درس خوندن به دخترا نمي دادن... ديپلم گرفتم شدم خانم معلم...

«معلم... من تا حالا نمي دونستم كه مريم جون معلم بوده...»

_حوزه كاريم هم شد اينجا... كمي از شهرم دوره... مجبور بودم اينجا يه اتاق كرايه كنم تا دوسال اول خدمتم كه تموم شد برگردم شهرم... با بابا دنبال خونه گشتيم و بالاخره يه اتاق تو خونه يه پيره زن دوست داشتني كرايه كردم... سر همين خيابون يه آپارتمان چند طبقه هست رو ديدي ؟ همون جا... توي همين رفتن و اومدن عاشق اين كوچه و دو تا خونه توش شدم... آقا مهدي و پدر مادرش اينجا زندگي ميكردن و توي اين خونه هم يه زن و شوهر جوون كه دختره از من چند سالي كوچيكتربود... اولين باري كه ديدمش فهميدم كه حامله است... حدودا 7 يا 8 ماهش بود چون شكمش بزرگ بود... شوهرشم يه جوون خوشتييپ؛ از رفتاراشون و تعريف همسايه ها معلوم بود خيلي خوشبختن...

ولي عمر خوشبختيشون زياد نبود... بچه دنيا اومد ولي مليحه سر زايمان دووم نياورد... هم سن ِ كمي داشت و هم اون موقع كه مثل الان وسيله نبود و تا قابله هم تا بياد دووم نياورد... دقيقا ارديبهشت بود كه اين اتفاق افتاد ...

ما ديگه هر روز صبح اون جوون خوشتيپ رو نمي ديديم... لبخند روي لبش رو نمي ديديم و بد تر ازهمه بي قراري هاي بچه بود...

چه شب ها و چه روزايي كه صداي گريه بچه تا چند تا كوچه اونور ترهم نمي رفت به حدي كه باعث مي شد بغض كنم...

romangram.com | @romangram_com