#چراغونی_پارت_237


به طرفم اومد و روي تخت نشست...

_هوا سرد شده بود ترسيدم پتو روت نباشه سرما بخوري...

دلم غنج رفت... من از اين محبت ها دوست داشتم... حس خوبي داشت...

_ تو چرا بيداري مادر؟

_ خوابم نمي برد... تو سرم دعواس فكرم هر جايي ميره... گذشته... آينده...

_ مي خواي درد و دل كني؟ از روزايي بگي كه پيشمون نبودي؟

از لبه پنجره پايين اومدم كنارش نشستم...بهترين فرصت بود من هنوز خيلي چيزا از گذشته نمي دونستم...براي همين گفتم:

_شما بگيد... از خودتون و مادرم بگيد... چرا با ازدواجش موافق نبودين؟ حتي بعد از مرگش سراغ من نيومدين؟

«البته مطمئن بودم اون مرد حتي يك ثانيه هم نميذاشت من با اونا باشم ولي ميتونستن حداقل بيان دنبالم...»

دستامو توي دستاش گرفت: به شرطي كه تو هم برام بگي؟ قبوله؟

«شايد... گفتن رابطه اي كه با سعيد داشتم مي تونست جلوگيري كنه از فكرهايي كه مسعود مي تونست براي من داشته باشه... دلم نمي خواست به هيچ وجه حتي فكر اين رو بكنم كه منو مسعود با هم باشيم...

مطمئناً مسعود خيلي بيشتر از سعيد واسش مهمه... تو دلم دوست داشتم که اینطور نبود... مثل شهروز كه با مرسده ازدواج كرد حتي با داشتن بچه...»


romangram.com | @romangram_com