#چراغونی_پارت_236

_همه رو نمي دونم ولي من يكي كه نامردم... اين كه دختر برای اولين بار با شوهرش باشه، تو خانواده هاي سنتي خيلي خيلي مهمه؛ حتي اين موضوع باعث جدايي خيلي ها هم شده...

روم خم شد:

_بي خيال... منو تو كاراي مهم تری هم داريم... و با لذت تمام صورتمو بو*سيد... چونه... چشم ها... لب ها...

با خنده گفتم:

_پس من هيچ وقت نمي تونم با يه پسر ايراني ازدواج كنم... با بدجنسي گفت:

_خدا رو چي ديدي! شايد اومدم به عنوان زن دوم گرفتمت... هـــوم....خوبه؟

_گمشو... منم شكايت مي كنم ميندازمت زندان...

سرشو توي گردنم فرو برد و بو*سه ريزي زير گردنم زد:

_من مي ميرم واسه اين خشونتت..."

صداي درچشمامو از خيرگي به كوچه نيمه تاريك و ذهنمو از تخت خواب سعيد گرفت مريم جون تو آستانه در ايستاده بودو نگام ميكرد:

_بيداري عزيزم؟

بدون اينكه از لبه پنجره پايين بيام:

_خوابم نمي برد... شما چرا بيدارين؟ كاري داشتين اومدين بالا؟

romangram.com | @romangram_com