#چراغونی_پارت_235


و حرفايي از گذشته تو ذهنم فرياد زد...

"سرم روي سي*نه سبزه و بدون مو سعيد بود و اون آروم آروم داشت موهامو نوازش ميكرد كه صداش منو ازون حس خوبي كه با دست كشيدن توي موهام به وجور آورده بود كشيد بيرون...

سعيد: ميدوني نورا من يه خيانتكارم...

سرمو بلند كردم و تو صورتش نگاه كردم: چرا؟

سعيد: من نامزدي دارم كه اون ور دنيا منتظرمه ولي دلم و جسمم 4ساله كه براي تو... مي دونم كه هيچ وقت نمي تونم باهات ازدواج كنم.

ولي هميشه آرزو مي كنم بعد از من با يكي ازدواج كني كه مثل من نامرد نباشه...

_ تو نامرد نيستي سعيد... منم با تو آرامش دارم... ميدوني اگه نبودي شايد خيلي وقت پيش كم آورده بودم... خوب احتمالا نامزدت هم شايد اين سالها يكي رو داشته كه بعد ازاومدنت اينجا تنها نباشه...

خنديد ... نه يه خنده معمولي يه خنده عصبي...

سعيد : وقتي ميگم خيانت كارم باور نمي كني... من نامردم نورا... ما ايراني ها حتي يه لحظه هم نمي تونیم با زني كه به جز خودمون با كس ديگه ای هم بوده دووم بياریم... خيلي كم پيدا ميشن كسايي كه اين موضوع واسشون مهم نباشه...

بهم برخورد... پس واسه همين چه راحت منو حواله مي كرد به شوهرآيندم...

از روي سي*نش بلند شدم... مگه ايراني ها چطورين؟

از اين حركتم فهميد كه ناراحت شدم دوباره با دستاش سرمو روی سي*نش گذاشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com