#چراغونی_پارت_234

& نورا &

به سقف بالاي سرم خيره شده بودم... الان نيم ساعتي ميشد كه ميخواستم بخوابمو نمي شد

ياد امشب بازم خنده به لبم آورده بود از دست شهروز... واقعا اين كاراش خيلي مسخره بود...

بازم منو ياد سعيد و ديونه بازياش مينداخت...

كلافه از ساكن موندن و نخوابيدن روي تخت نشستم...

بلند شدم و به طرف پنجره رفتم... لبه پنجره كه قطرش خيلي بزرگ بود و من راحت توش جا ميشدم بد جور چشمك مي زد...

لبخند زدم تند روي لبه نشستم... خيلي از اين كارم راضي بودم لذت بخش بود...

خيره شدم به كوچه اي كه تنها دو تا خونه داشت... چقدر تنها موندن تو اين خون ها ترسناك مي تونست باشه...

دستامو دور پاهاي جمع شدم قلاب كردم... خيره شدم به نا كجا آباد...

حرف هاي مرسده بد جور رو مغزم رژه مي رفت... نمي تونستم درك كنم... مسعود طبق چيز هايي كه من ازش ميدونم حتي يك درصد هم نبايد از من خوشش بياد...

ولي مثل اينكه مياد...

رفتاراش واسم ناآشناست... كلا مسعود نا آشناست...

خيره شدم به پنجره اي كه مطمئن بودم اتاق مسعوده... بازم دستام ناخداگاه اومد روي قلبم...

romangram.com | @romangram_com