#چراغونی_پارت_233
بازم خنديد... كنار همون گوشم بازم من سوختم بازم من لرزيدم:
_خواستي هستي تحملش ديگه تو توان من نبود... مي دونم از فردا سوژه خنده ميدم دستشون... همه يه طرف بابام يه طرف... اندازه تمام عمرش از من كشيده از فردا تلافيش شروع ميشه... البته شانس آوردم تو رو خيلي دوست داره رعايت ميكنه... ولي ديگه نمي تونستم... مسعود كه اين يه مدت انگار تلب داشت نمي ذاشت يه لحظه بهت نزديك باشم... خودتم كه انگار من غريبه حرفم به زور مي زدي با من...
_ حقته... اگه من يكم بهت رو مي دادم تا بابا اينا بياي مي خواستي عقد هم بكني...
گردنمو بوسيد و ازم جدا شد تكيه داد به صندليش وبا يكم اخم گفت:
نه كه الان عقد كرديم... من نمي دونم صيغه چيه ديگه خوب عقد مي كرديم، عيد عروسي مي گرفتيم... تو هم شرط نذاشتي، نذاشتي عقد عروسي تو يه روز واسه من شرط گذاشتي...
يه نفس عميق از اين نزديكي و دور شندن دوبارش كشيدم و گفتم: بازم شروع نكن شهروزخان خودت قبول نكردي بايدم پاش وايستي...
يه نگاه جدي بهم كرد: اخم نكن مي خورمتا ...
از اين حرف يه دفعه ايش و بي ربطش گر گرفتم و يه "پرو "زير لب بهش گفتم ...
_ حالا نمي خواي بنزين بزنيم تشريف ببريم خونه؟
ماشين رو رشن كرد: بنزين قبل اومدن زده بودم عزيزكم... اينا بهونه بود
_ خيلي بي حيايي ميدونستي ؟
با دستاش يه ضربه زد به بينيم و با نيش باز و گفت: حالا كجاشو ديدي...
romangram.com | @romangram_com