#چراغونی_پارت_232

چرا حركت ميكرد... با هر نفسي كه شهروز ميكشيد بالا ميومد و پايين ميرفت...

توي اون تاريكي چشماي بازشو ديدم... لباش حركتي نميكرد فقط فشار آورده بود به لباي نيمه بازم... اونقدري كه حتي نمي تونستم ببندمشون...

چشمام كه تو چشماش نشست لباش حركت كرد... آروم ولي با فشار... چشمامو بستم دلمم بستم به تمام گذشته ها... گذشته گذشته... الان بعد مهمه كه همه چيزش شهروز ِو بس... دوباره چشمام باز شد و ايندفعه فقط شهروز بود... با چشم هاي باز...

با باز شدن چشمام لبام آروم شروع به همراهي كرد كه چشمامش بسته شد و دستاش دورم حلقه شد يكي پشت سر يكي دور كمر...

و من فرو رفتم تو آغوش عشقي كه ميپرستيدمش...

ولي با همه خواستن براي توي آغوشش بودن... دستام به كار افتاد و از خودم دورش كردم...

_ وسط خيابونيم...

صدام انگار از ته چاي ميومد...

همون طوري چسبيده بهم ولي سرامون جدا از هم ، مثل صداي از چاي در اومده خودم گفت:

به مامان اينا گفتم... اگه مُحرم و صَفر اين بين نبود يه لحظه هم واي نمي ايستادم... مجبورم تا عيد صبر كنم...

_ نظر منم كه اصلا مهم نيست نه ؟

خنديد سرشو كنار گوشم بردو يه نفس داغ كشيد... تمام تنم يه جوري شد و تكوني خوردم كه محكم تر بغلم كرد: نظر شما كه همه چيزه خانم... ولي در مورد عروسي نه... ميدونم كه تو نمي خواي عروسي بگيري و لي من مي خوام...

_ فقط واسه همين اصرار داشتي كه بياي بيرون... آبرومونم بردي؟

romangram.com | @romangram_com